حقوق کاربر

دوست عزيزم علی در وبلاگشون به نام اشک مهتاب مطلبی رو با عنوان ماجراهای کافی نت نوشته بودند که خواندنش به عنوان صاحب و مسئول يک کافی نت برام جلب بود. علی جان حرفهای شما رو به عنوان يک کاربر و نگرانيهاتون در مورد حقوق حقه تون رو  قبول دارم اما خواهش ميکنم به نکات زير هم توجه داشته باشيد:

به دلايلی که خواهم گفت، استفاده از نرم افزارهای Monitoring و Remote Control در حال حاظر در شبکه های LAN و به خصوص کافی نت ها تبديل به يکی از ملزومات و اجزائ لازم کار شده است. کافی نتی با ۱۰، ۱۵ يا ۲۰ دستگاه رو در نظر بگيريد که با بلند شدن هر کاربر بايد تمام پنجره های اضافيش بسته بشه، باز بودن يا نبودن Yahoo Messenger اش چک بشه تا برای نفر بعدی آماده باشه. اگر شما بوديد ترجيه ميداديد در طول روز به خاطر همين کار تکراری صد بار از جاتون بلند بشيد و بشينين يا اينکه همه کار رو از پای دستگاهتون انجام بديد؟ و بدتر از اين کاربرانی رو در نظر بگيريد که صرفا برای مزه ريختن يا مردم آزاری مثلا عکس Desktop يا Home Page شما رو با يک عکس سکسی زننده يا سايتهايی از همين دست عوض کرده باشند. بعدش هم يه خانمی بياد و بخواد بشينه پای همون سيستم کار کنه. موردی که تا بحال چندين بار برای خودم پيش آمده. بگذريم از کسايی که برای رو کم کنی ميان ميشينن و سيستمها را با تمام تمهيدات امنيتی که انديشيده بوديد به هم ميريزند، يا افراد مريض و عقده ايی که ميان اينجا و با تماشای سايتهای سکسی عقده های جنسيشون رو حتی به صورت فيزيکی ارضاء ميکنند، باورتون ميشه؟

و باز هم افراد بی ملاحظه! کسايی که حتی ۲۵۶ کيلو بايت خط هم جوابگوی کارشون نيست. اگر شما به عنوان مسئول کافی نتی با مثلا ۱۰ عدد سيستم که ۱۰ نفر هم کاربر توش دارند کار ميکنن يه دفعه ببينين که کل خطتون پر شده و سر و صدای همه در آمده، کنجکاو نميشيد ببينين کيه که ۴۰۰ تا صفحه رو با هم باز کرده؟

و دلايل ديگه، خلاصه علی جان حرف شما درسته. فضولی هم حدی داره هر چند که قبول دارم که هيچ يک از اين دلايل تو جيه کننده تجاوز به حريم کاربران نيست اما اگه پيشنهاد بهتری داری ميتونی بهم بگی. و از من به شما و همه نصيحت، هيچ وقت اطلاعات مهمتون رو توی کافی نت ها رد و بدل نکنيد.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :

۱۸ تير

ياد ۵ سال پيش افتادم سال آخری که بوشهر زندگی ميکرديم. هر روز ميرفتم از دکه روزنامه فروشی روزنامه توس روز قبل رو ميگرفتم، آخه اونجا روزنامه ها هميشه با يه روز تاءخير ميرسيد. تو روزای ۱۸ تير بود بايد برای کنکور دانشگاه آزاد ميامدم تهران، اخبار ۱۸ تير رو ميخوندم و فيلمهاشو تو تلوزيون BBC ميديدم، خيابون انقلاب رو.

هميشه وقتی ميامدم تهران اولين جايی که ميرفتم جلو دانشگاه بود. ميرفتم سر ميزدم به کتابفروشيها و تا عصر خودمو مشغول ميکردم. اما ايندفعه خيابون انقلاب يه شکل ديگه بود. کفش سياه بود، کفش پر از سنگ بود با چندتا لاستيک در حال سوختن و مامورهايی که با لباسهای ضد شورش تو خيابون ايستاده بودنن، قند تو دلم آب ميشد که کی ميام تهران؟ دوست داشتم چيزی رو که تو عمرم نديده بودم واسه يه بارم که شده ببينم. هزاران آدمی رو ببينم که دور هم جمع شدند اما نه برای تظاهر، نه برای دعا، نه برای استقبال از کسی. هزاران نفری رو ببينم که دارند برای آزاديشون فرياد ميکشن.

يک هفته بعد وقتی آمدم تهران بر خلاف توصيه شوهر خالم که نميخواست درد سری برام درست بشه اولين جايی که رفتم خيابون انقلاب بود. اما هيچی نديدم، همه چيز عادی بود. تنها چيزی که نظرم رو جلب کرد کيوسکهای شکسته تلفن و مامورايی بود که جلو در دانشگاه ايستاده بودن. هيچ چيز خاصی تو صورت مردم ديده نميشد، انگار که هيچ اتفاقی نيفتاده و امروز بعد از ۵ سال مثل يه روز عادی سوار تاکسی شدم که به سر کار بيام، باز هم همه چيز عاديست. تنها چيز غير عاديی که ديدم صفحه انديشه روزنامه شرق بود که بدون ذکر کلمه ای از سالگرد ۱۸ تير مطالبی در مورد تظاهرات دانشجويی چين، مکزيک و کره جنوبی نوشته. و اين در حاليست که سردار طلايی از مردم ميخواد که خاطره تلخ ۱۸ تير رو فراموش کنند! بيچاره گردانندگان شرق هم لابد نميخوان بيشتر از اينی که سرشون هست دردسر براشون درست بشه. اونها هم ميدونن ما هم ميدونيم، کسايی که بايد بفهمن خودشون ميفهمن. اما کسايی که نميدونن و نميفهمن چي؟ به اونا چطور بايد فهموند؟ اين ققنوس کی از زير خاکستر بيرون مياد؟ کي؟ کي؟

احمد باطبی، همچنان در زندان

احمد باطبي، همچنان در زندان

 

جوانی به نام وانگ ویلین روز پنجم ژوئن 1989 در میدان تیان آن من جلو ستونی از تانکهای در حال حرکت ایستاد و از حرکتشان جلوگیری کرد. وانگ ویلین بلافاصله دستگیر شد و پس از مدتی او را اعدام کردند. (روزنامه شرق، پنج شنبه 18 تیر 83 صفحه اندیشه)

جوانی به نام وانگ ویلین روز پنجم ژوئن 1989 در میدان تیان آن من جلو ستونی از تانکهای در حال حرکت ایستاد و از حرکتشان جلوگیری کرد. وانگ ویلین بلافاصله دستگیر شد و پس از مدتی او را اعدام کردند. (روزنامه شرق، پنج شنبه 18 تیر 83 صفحه اندیشه)

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳
تگ ها :

همسايه جهنمی و دزدان بهشتی

عبارت نوشته شده در قسمت «در باره ما» :

شرکت نرم افزاری پارس

ارائه دهنده انواع بازيهای روز دنيا به زبان فارسی

بخش نرم افزاری: بابک کرباسی، اسماعيل گنجی

مدير عامل سعيد غلامی

مدير فروش حميد خرسند

و با تشکر از تمام بر و بچه های شرکت پارسيان!

کليه حقوق اين اثر متعلق به شرکت پارس ميباشد

هرگونه کپی برداری از اين محصول پيگرد قانونی دارد

اين کار رو فقط ميشه بهش گفت يک دزدی شرم آور و زشت. من به نوبه خودم و به عنوان يک ايرانی به خاطر اين کار از شرکت JoWooD Productions عذر خواهی ميکنم.

شايد آقايان «گروه نرم افزاری پارس» قصدشون از اين کار شناساندن خودشون و يا تهيه سرمايه ای جهت ادامه کار بوده اما عزيزان دزديدن حاصل کار ديگران و حذف نامشون از اثر و بدتر از اون درج نام خودتون و ادعای پيگرد و شکايت از کسانی که بخواهند همين کار رو انجام بدند، نويد بخش شروع خوبی نيست.

آدرس سايت گروه نرم افزاری پارس: http://www.parsgame.net

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :

نور نيست، آرش نيست، وبلاگ نيست، همه جا تاريکيست، خط هم قطعه

تا حالا فکر کرديد که اگر روزی خدای نکرده رفتيد اون دنيا، چه جوری بايد دوستای اينترنتی تون رو با خبر کنيد؟

در حادثه ۱۱ سپتامبر فروريختن يکی از برجها باعث نابودی دکل اصلی مخابراتی نيويورک و به دنبالش قطع ارتباطات مخابراتی شهر شد. در اون اوضاع بلافاصله سايتی اينترنتی تاسيس شد که به افراد امکان ميداد با گذاشتن پيامهای کوتاه ديگران رو از سلامت خود مطلع کنند.

حالا ما چکار کنيم؟ در حالی که شرکت مخابرات اعلام ميکنه که دقايقی پس از وقوع زلزله شمال ترافيک شبکه مخابراتی استانهای زلزله زده ۴۳ برابر (بله درسته ۴۳ برابر) شده. به نظر شما در حالی که دکلهای برق سقوط کردن، لوله های آب ترکيدند و خطوط گاز رسانی در آتش ميسوزند ميتونيد برای دوستانسون PM بذارين؟

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :

 

با سلام خدمت خودم (چون ميدونم که کسی جز من اين وبلاگ رو نميخونه  ) بعد از بيش از يک سال آمدم که دوباره بنويسم. ساعت ۹:۰۰ شب هست و بايد کم کم در کافی نت رو ببندم برم خونه. ۸ نفر نشستند اينجا که نميدونم چه جوری بايد بهشون حالی کنم که بابا ما هم آدميم بايد بريم خونه شام بخوريم و بخوابيم که صبح دوباره پاشيم بياييم اينجا

راستی امروز داشتم زاغ سياه يکی از مشتری ها رو چوب ميزدم ديدم رفته يه سايت جالب خودتون ببينيد و به روح بلند موسسش درود بفرستيد.

ميبوسمتان (فقط خانم ها رو) و اميدوارم که بازم بهم سر بزنيد

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :

End of the story


At last, a moment with one's true love! The heart beat of love's powerful life force. The eyes can see one's soul. It is Merlin and Nimue's time together. It is their smiles that build our enchantment for magic and the power of love strong enough to endure life's battle in conquering our dreams!

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :

سال گوسفندتان مبارک




خب ديگه امروز بالاخره دوباره آمدم سر کار، روز از نو و روزی از نو. آمدم ديدم بعد از ده يازده روز تعطيلی تمام کافی نت رو خاک برداشته. يکی دو ساعتی رو گير خاک گيری و حمالی بودم، حالا هم نشستم دارم مگس میپرونم
راستی ديشب و پريشب تلوزيون يه فيلم گذاشته بود به اسم «افسانه مرلين» نميدونم ديدينش يا نه؟ مرلين جادوگریست در رکاب آرتورشاه، شاه افسانه ای انگلستان که شمشير اکسکاليبور رو از سنگ بيرون ميکشه و صلح رو برای انگلستان خسته از جنگ و خونريزی به ارمغان مياره. داستان اصلی، داستان خود آرتور شاه هست که داستان معروفيه و حتما يا خوندينش يا فيلمش رو ديدين اما تو اين يکی که از تلويزيون پخش شده بود داستان حول شخصيت خود مرلين ميگرده، کودکيش، دشمنيش با مپ ملکه تاريکی، عشقش به نیمو، از دست دادن عزیز ترین کسانش از جمله آرتور دور افتادنش از نیمو به خاطر طلسم مپ و دست آخر رسيدنشون به همدیگه در خزان زندگی. اما قشنگترین قسمت فيلم که تو ذهنم مونده همون قسمت پايانی داستانه که مرلين بعد از سالها نيمو رو در کلبه ای توی جنگلی پيدا ميکنه در حالی که هر دو پير و شکسته شدند. همديگرو بغل ميکنن، مرلين به چشمای نيمو خيره ميشه و ميگه «حالا ميخوام آخرين جادوی زندگيم رو بکنم» دستش رو به آرومی روی صورت نیمو میکشه، دوربين دور مرلين و نيمو ميگرده مرلين دستش رو از روی صورت نيمو کنار ميبره و ميبينيد که هر دو دوباره جوون شدن. نيمو رو بغل ميکنه و در حالی که دارند توی کلبه ميرن ميگه هالا ديگه تا ابد با هم خواهيم بود.
حالا جالبی داستان اینه که دقیقا همین صحنه آخری فیلم رو توی نمایش تلویزیونیش سانسور کرده بودن

کفرم در آمد وقتی که ديدم آخرش اينجوری شده بود. تا نيم ساعت داشتم به اين مردک لاريجانی فحش ميدادم که تر زده به تلوزيون و رفته. خلاصه اینکه امیدوارم سال خوبی داشته باشید . عیدتون هم مبارک



فيلم مرلين
صفحه سم نيل بازيگر نقش مرلين   
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :

حالگيری از نوع سوم



تمام حواسش پی مراسم خواستگاری امشب بود٬ تو ذهنش رویا رو تصور میکرد که با یه لباس سفید روبروش نشسته و داره بهش لبخند میزنه. فکر میکرد که باید چکار کنه و چی بگه؟ پدر و مادر و خواهرش که دارن سر مبلغ مهریه با خانواده عروس چونه میزنن و از همه هیجان انگیزتر لحظه ای که خانواده رویا بله رو بگن. تنها چیزی که نمیدونست قیافه پدر رویا بود که قرار بود دو روز پیش برای مراسم خواستگاری دخترش از فرانسه برگرده. اونقدر تو افکارش فرو رفته بود که حتی صدای بوق ماشينی رو هم که داشت از چهارراه رد ميشد نشنيد و يکدفعه ٬تق!
مرد میانسالی از ماشين پياده شد با عصبانيت شروع کرد به داد زدن. يقه اش رو چسبيده بود و هی فحش ميداد. هر چی خواست براش توضيح بده طرف حاليش نبود. يه لحظه قاطی کرد و هلش داد. مرد عقب عقب رفت و پاش گير کرد به لب جوب٬ تا افتاد توی جوب فريادش به هوا رفت. بهزاد که به هيچ وجه انتظار اين وضع رو نداشت با عجله پريد پشت فرمون و به سرعت خودش رو به خونه رسوند. بعد از ظهر بود و همه خواب بودن٬ کتش رو آويزون کرد و رو تخت دراز کشيد.
طرفهای غروب با صدای خواهرش از خواب بيدار شد « يالا ديگه ساعت شده هفت٬ چقدر میخوابی یک ساعت دیگه باید اونجا باشیم »
از جاش بلند شد و لباس نو و کفشهای واکس زده اش رو پوشيد. سرش رو شونه کرد و همهگی از در بيرون رفتند. یک ساعت بعد در خونه رويا بودند٬ دسته گل رو گرفت دستش٬ يقه کتش رو مرتب کرد و زنگ رو زد. صدای مردونه ای از اونطرف گفت بفرمائيد و در باز شد. با خودش فکر کرد اين بايد پدر رويا باشه. جلو در آپارتمان که رسيدند در باز بود و وارد شدن که يکدفعه چشمش به مرد ميانسالی افتاد که با دستی گچ گرفته با تعجب و عصبانيت نگاهش ميکنه. فکر کرد که این آدم رو کجا دیده؟ خوب که نگاه کرد يادش افتاد مردی که جلوش ايستاده همون کسيست که امروز هلش داده بوده توی جوب آب.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :

نقاشی

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱
تگ ها :

خوردن ممه و عوارض جانبی

 

چند شب پيش توی اتوبوس نشسته بودم. ماشين خلوت بود و به جز من و آقايی که دو، سه رديف پشت سرم بود، چهار تا مرد هم روی رديفهای آخر کنار هم نشسته بودند، مشغول خوش و بش و بگو و بخند. هوا تاريک شده بود نمیتونستم روزنامه ای رو که دستم گرفته بودم بخونم. حوصله ام سر رفته بود و مونده بودم چکار کنم؟ توی همين فکرا بودم که صحبتهای چند نفری که انتهای اتوبوس نشسته بودند توجه ام رو جلب کرد. يارو داشت يه چيزی رو با لهجه غليظ ترکی واسه اون سه تای ديگه تعريف ميکرد.
چند شب پيش يکی از رفيقام نزديکی غروب داشت از مسافرکشی بر ميگشت خونه، طرفای جاده مخصوص چشمش ميفته به زن و مرد جوونی که کنار جاده منتظر ماشین ايستادن. نگه ميداره و سوارشون ميکنه. هنوز خيلی نرفته بودن که مرده به راننده ميگه: ببينم واسه امشب خانوم ميخوای؟ راننده گفت کيه؟ مرده اشاره ای به زنی که توی ماشين بود ميکنه و ميگه اينه، شبی بيست هزار تومن. خلاصه چک و چونه ميزنن تا اينکه آخرش به ده هزار راضی ميشن. مرده وسط راه پياده ميشه و راننده هم زنه رو ميبره خونش. خلاصه چه درد سرتون بدم؟ دختر رو ميبره تو رخت و خواب و شروع ميکنه به عشق و حال، داشته سينه های دختره رو ميخورده که ميبينه سرش داره گيج ميره و ديگه چيزی نميفهمه. وقتی به هوش مياد ميبينه افتاده روی تخت و تمام خونه و زندگی و ماشينش رو بردن. ميفهمه که دختره يه چيزی به خودش ماليده بوده که بيهوش شده.
پا ميشه ميره کلانتری که شکايت کنه، اما روش نميشده به يارو بگه که چه غلطی کرده. به افسره ميگه مرده ميخواسته جايی بره، گفته من زنشو ببرم دو سه ساعتی پيشم باشه تا بياد دنبالش. اونم تو چاييم يه زهر ماری ريخته که از حال رفتم. اینو که میگه افسر نيشش تا بناگوش باز ميشه، ميگيره لپ ياره رو ميکشه ميگه: راست بگو بينم پدر سوخته تو هم ممه خوردی؟



  
نویسنده : آرش ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۱
تگ ها :

بازگشت آرش

بالاخره آمديم که دوباره دست به قلم بشيم. اونم بعد اينهمه وقت که چيزی ننوشته بودم. اين چند وقت گير راه اندازی کافی نت بودم. البته اين کافی نت ما فقط نت داره، کافی بی کافی رفتم يه اکانت Flat هم خير سرم گرفتم که خيالم راهت باشه اما چه اکانتی! به درد لای جرز ميخوره، افتضاح. زنگ زدم به يارو که ميخوام پولم رو پس بگيرم گفت نميشه. منم بعد کلی بد و بيراه و متلک که بارش کردم گوشی رو زدم زمين. مردک کله پاچه فروش حالا آمده واسه ما ISP زده. آخرم مجبور شدم برم کارت بخرم.
خلاصه اينجوری ديگه، از صبح بس که نشستم و مگس پروندم کف کردم واسه همينم فعلا کلم کار نميکنه. هر وقت حسش بود بقيشو مينويسم.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸۱
تگ ها :

Mysterious Cities of Gold

امروز آهنگ تيتر کارتونی رو پيدا کردم به اسم Mysterious Cities of Gold که تو بچگی خيلی باهاش حال ميکردم. قضيه مال چهارده يا پانزده سال پيشه، اونموقع ما بوشهر زندگی ميکرديم و اين کارتون رو به زبون انگليسی از تلوزيون کويت ميديدم. آدما هرچقدر هم که گنده بشن بازم خاطرات بچگی براشون قشنگه
اگه خواستيد اينجا کليک کنين تا شما هم آهنگ رو بگیرید.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

ميرم سفر

با اجازتون يکی دو روزی رو دارم ميرم اصفهان. وقتی برگردم ميخوام وبلاگ رو يه کمی تغيير بدم. هم اسمش رو هم مطالبش رو شايدم يه وبلاگ ديگه باز کردم. شماها اسم جالبی به نظرتون ميرسه؟

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

ابراهيم در آتش

«ابراهیم در آتش»


در آوار خونين گرگ‌وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شايسته‌ی زيباترين زنان‌ــ
که اين‌اش
به نظر
هديتی نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.


چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت
قلب را شايسته‌تر آن
که با هفت شمشير عشق
درخون‌نشيند
و گلو را بايسته‌تر آن
که زيباترين نام‌ها را
بگويد.


و شيرآهن‌کوه مردی ازاين‌گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
به پاشنه‌ی آشيل
درنوشت.ــ
رويينه‌تنی
که راز مرگ‌اش
اندوه عشق و
غم تنهايی بود.


آه، اسفنديار مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشيده‌باشی!»


آيا نه
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟


من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن‌زدم.


صدايی بودم من
شکلی ميان اشکال‌،
و معنايی يافتم.


من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه‌يی
گلی
يا ريشه‌يی
که جوانه‌يی
يا يکی دانه
که جنگلی‌
راست بدان گونه
که عامی‌مردی
شهيدی


تا آسمان بر او نمازبرد.


من بی‌نوا بنده‌گکی سربه‌راه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو طوع و خاک‌ساری
نبود:


مرا ديگرگونه خدايی می‌بايست
شايسته‌ی آفرينه‌يی
که نواله‌ی ناگزير را
گردن
کج‌نمی‌کند.


و خدايی
ديگرگونه
آفريدم».


دريغا شيرآهن‌کوه مردا
که تو بودی،
و کوه‌وار
پيش از آن که به‌خاک‌افتی
نستوه و استوار
مرده‌بودی.


اما نه خدا و نه شيطان‌
سرنوشت تو را
بتی رقم‌زد
که ديگران
می‌پرستيدند.
بتی که
ديگران‌اش
می‌پرستيدند.


احمد شاملو


خيلی دنبال اين شعر گشته بودم تا اينکه آخر سر تو وبلاگ کارو ويگن پيداش کردم. البته هرچی فکر کردم نفهميدم معنی اين اسم چيه؟ اگه فهميدين برای منم بگين.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

حجاب

قابل توجه بانوان محترم:
حتما از اين سايت ديدن کنيد. من که چيز زيادی ازش نفهميدم، اگه فهميدين واسه منم تعريف کنيد. www.hejabiran.com

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

چرا خانوم؟

سوال شده که چرا فقط خانم استخدام ميکنيم؟ دليل اولش رو راحت ميتونيد بفهميد، يه روزنامه همشهری بخريد، توی بخش نیازمندیهاش صفحه استخدام منشی رو ببينيد تا بفهميد. اين دليل اول.
و اما دليل دومش اينه که خانوما طبعشون لطيف تره حالا اگه يه آقای خوش زوقی هم باشه ما قبولش داريم

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

پرچم اسلام در سرزمين کفر

امروز رفتم يه چتی بزنم تو رگ، رفتم تو گروه Regional بعد هم تو گروه United States کفم بريد. room اولش يه روم ايرانی بود به اسم Iran-USA Friendship
بابا ای ولا به اين ملت غيور که در سرزمين کفر هم پرچم اسلام رو برافراشتن.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

استخدام

به يک دختر خانم خوش سليقه، آشنا به تایپ و اينترنت جهت همکاری در اداره وبلاگ نيازمنيدم. کسانی که خواهان همکاری هستند به آدرس arash_kh_99@yahoo.com برای من ايميل بزنن. از حقوق و مزايا هم خبری نيست عوضش روز تولدتون يه پيتزا مهمون منيد.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

همجنس گرايی


آخرای شب بود ديگه حوصلم سر رفته بود. خيليه که آدم تو اينترنت هم حوصلش سر بره! چت ياهو رو باز کردم رفتم توی گروه Asia نگاهی به ليست انداختم. حس کنجکاوی، بی حوصلگی و يه حس ديگه ترقيبم کرد که روی اتاق Lesbians کليک کنم. وارد room شدم و نگاهی به ليست انداختم، سی نفری ميشدن. بيست تايی male ده تايی هم female که خدا ميدونه از اون ده تا چندتاشون واقعا دختر بودن؟؟؟ نگاهی به پيامهای روی صفحه انداختم. کلمات و جملات بی ادبانه و رکيکی که رد و بدل ميشد. یکی دنبال یه دختر میگشت که شب بیاد خونشون. یکیدیگه دائم سن و مدرکش رو اعلام میکرد. يه نفر هم voice اتاق رو اشغال کرده بود و موسيقی تندی گذاشته بود که اصلا با حال و هوای room جور در نميامد. يکدفعه صدايی بلند از بلندگوی کامپيوتر در آمد «PAOOOW» از room افتادم بيرون. نميدونم کدوم بی صاحبی يه پيغام boot فرستاده بود توی room ؟
متاسفانه ديدی که ما به مسئله همجنسگرايی و همجنس بازی داريم هنوز ديدی احمقانه و سنتيه. خيلی از ما هنوز همجنسگرائی به خصوص در بين مردان رو معادل بچه بازی و در بين زنان معادل فساد اخلاقی ميدونيم. در حالی که هرگز سعی نميکنيم ريشه اين مسائل رو دريابيم. رابطه جنسی ارتباطيست بين دو نفر، با میل هر دو و حاصلش نفعيست که به هر دو نفر ميرسه. منهای پاره ای موارد که به انحراف اخلاقی بر میگرده خيلی از افراد هستند که تمايلی به جنس مخالف ندارند. زنی که از همخوابگی با مرد لذت نميبره ويا مردی که از همخوابگی با يک زن لذتی نميبره. ريشه این عدم علاقه به جنس مخالف و علاقه به جنس موافق ميتونه در خيلی چيزها باشه، نقائص جسمی، نقائص هورمونی، محيط تربیت، نحوه تربيت و به طور کلی عواملی که خود شخص در اونها دخیل نبوده و نمیشه از این نظر او رو مقصر دانست. در قوانین بسياری از کشورها اين مسئله حالتی حل شده پيدا کرده، طبق اين قوانين دو شخص همجنس گرا ميتونن با هم ازدواج رسمی کن و از کليه حقوق و مزايای يک زوج عادی برخوردار باشند.
يادمه که يه بار توی همين ياهو با دختر lesbian ايرانيی آشنا شدم که در آمريکا زندگی ميکرد. دختری سی و اندی ساله که اونجور که برام تعريف کرد ده ساله که با دختر ايرانی ديگه ای زندگی کرده و تمام غمش این بود که حالا اون دختر قصد ازدواج داره و قراره تا مدتی ديگه از پيشش بره. اگر بخواهيم از ديد عاطفی هم به موضوع نگاه کنيم ميبينيم که واقعا موضوع ناراحت کننده ايست.
به هر حال موضوعاتی هست که به مزاق آدم خوش نمیاد اما به هر حال باید به عنوان یه حقیقت پذیرفتشون، اگر که ادعای احترام به نظرات دیگران رو داشته باشیم.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

احکام روزه برای غواصان

چند روز پيش بود، سر ناهار نشسته بودم و داشتم شبکه پنج تلويزيون رو تماشا ميکردم. مجری برنامه با ريشی مرتب و چهره ای محجوب و در کنارش حاج آقايی با ريشی سفيد و انبوه که داشت درباره احکام روزه صحبت ميکرد. نميدونم چی شد که بحث کشيد به سر فرو بردن در آب و اينکه روزه رو باطل ميکنه يا نه؟ حاج آقا فرمودند «فرو کردن کامل سر در آب روزه رو باطل ميکنه اما اگر لازم شد سر در آب بره بايد اول سمت راست سر رو در آب بکنيم، بعد درش بياريم و سمت چپ رو در آب بکنيم. البته در مورد غواصان اين مسئله ايرادی نداره چون که اونها در هنگام غواصی سر رو درون محفظه ای ميکنند که تمام سر را میپوشاند (اين هم از مزايای دين مترقی اسلام که همواره پا به پای پيشرفت شتابان علم ميدود) البته ظاهرا حاج آقا فراموش کردن که اون غواصهايی که ايشون ازشون صحبت ميکرده اند مال شست، هفتاد سال پيش بودن و تا اونجایی که عقل ناقص ما قد میده غواصهای امروزی معمولا از عينک استفاده ميکنن نه از کلاه.

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱
تگ ها :

← صفحه بعد